تبليغاتX
اینجا آسمان آبیست

اینجا آسمان آبیست

تفسير سوره اسرا - معراج

داستان معراج حضرت رسول (ص)

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 196

نويسنده: رسولى محلاتى

داستان معراج رسول خدا(ص)در يك شب از مكه معظمه به مسجد الاقصى و از آنجا به آسمانها و بازگشت‏به مكه در قرآن كريم در دو سوره به نحو اجمال ذكر شده، يكى در سوره‏«اسراء»و ديگرى در سوره مباركه‏«نجم‏»، و تاويلاتى كه از برخى چون حسن بصرى، عايشه و معاويه نقل شده مخالف ظاهر آيات كريمه قرآنى و صريح روايات متواتره‏اى است كه در كتب تفسير و حديث و تاريخ شيعه و اهل سنت نقل شده است و هيچ گونه اعتبارى براى ما ندارد (1) ، و ايرادهاى عقلى ديگرى را هم كه برخى كرده‏اند در پايان داستان پاسخ خواهيم داد، ان شاء الله. اما در كيفيت معراج و اينكه چند بار بوده و آن نقطه‏اى كه رسول خدا(ص)از آنجا به سوى مسجد الاقصى حركت كرد و بدانجا بازگشت آيا خانه ام هانى بوده يا مسجد الحرام و ساير جزئيات آن اختلافى در روايات ديده مى‏شود كه ما به خواست‏خداوند در ضمن نقل داستان به پاره‏اى از آن اختلافات اشاره خواهيم كرد و آنچه مشهور است آنكه اين سير شبانه با اين خصوصيات در سالهاى آخر توقف آن حضرت در شهر مكه اتفاق افتاد، اما آيا قبل از فوت ابيطالب بوده و يا بعد از آن و يا در چه شبى از شبهاى سال بوده، باز هم نقل متواترى نيست و در چند حديث آن شب را شب هفدهم ربيع الاول و يا شب بيست و هفتم رجب ذكر كرده و در نقلى هم شب هفدهم رمضان و شب بيست و يكم آن ماه نوشته‏اند.

و معروف آن است كه رسول خدا(ص)در آن شب در خانه ام هانى دختر ابيطالب بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتى كه آن حضرت به سرزمين بيت المقدس و مسجد اقصى و آسمانها رفت و بازگشت از يك شب بيشتر طول نكشيد به طورى كه صبح آن شب را در همان خانه بود و در تفسير عياشى است كه امام صادق(ع)فرمود: رسول خدا(ص)نماز عشاء و نماز صبح را در مكه خواند، يعنى اسراء و معراج در اين فاصله اتفاق افتاد و در روايات به اختلاف عبارت از رسول خدا(ص)و ائمه‏معصومين روايت‏شده كه فرمودند:

جبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مركبى را كه نامش‏«براق‏» (2) بود براى او آورد و رسول خدا(ص)بر آن سوار شده و به سوى بيت المقدس حركت كرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نماز گزارد، يكى در مدينه و هجرتگاهى كه سالهاى بعد رسولخدا(ص)بدانجا هجرت فرمود، يكى هم مسجد كوفه، ديگر در طور سينا و بيت اللحم - زادگاه حضرت عيسى(ع) - و سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گزارده و از آنجا به آسمان رفت.

و بر طبق رواياتى كه صدوق(ره)و ديگران نقل كرده‏اند از جمله جاهايى را كه آن حضرت در هنگام سير بر بالاى زمين مشاهده فرمود سرزمين قم بود كه به صورت بقعه‏اى مى‏درخشيد و جون از جبرئيل نام آن نقطه را پرسيد پاسخ داد: اينجا سرزمين قم است كه بندگان مؤمن و شيعيان اهل بيت تو در اينجا گرد مى‏آيند و انتظار فرج دارند و سختيها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.

و نيز در روايات آمده كه در آن شب دنيا به صورت زنى زيبا و آرايش كرده خود را بر آن حضرت عرضه كرد ولى رسول خدا(ص)بدو توجهى نكرده از وى در گذشت.

سپس به آسمان دنيا صعود كرد و در آنجا آدم ابو البشر را ديد، آن گاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روى خندان بر آن حضرت سلام كرده و تهنيت و تبريك گفتند، و بر طبق روايتى كه على بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق(ع) روايت كرده رسول خدا(ص)فرمود: فرشته‏اى را در آنجا ديدم كه بزرگتر از او نديده بودم و(بر خلاف ديگران)چهره‏اى درهم و خشمناك داشت و مانند ديگران تبريك گفت و خنده بر لب نداشت و چون نامش را از جبرئيل پرسيدم گفت: اين مالك، خازن دوزخ است و هرگز نخنديده است و پيوسته خشمش بر دشمنان خدا و گنهكاران افزوده مى‏شود بر او سلام كردم و پس از اينكه جواب سلام مرا داد از جبرئيل خواستم دستور دهد تا دوزخ را به من نشان دهد و چون سرپوش را برداشت لهيبى از آن برخاست كه فضا را فرا گرفت و من گمان كردم ما را فرا خواهد گرفت، پس از وى خواستم آن را به حال خود برگرداند. (3)

و بر طبق همين روايت در آن جا ملك الموت را نيز مشاهده كرد كه لوحى از نور در دست او بود و پس از گفتگويى كه با آن حضرت داشت عرض كرد: همگى دنيا در دست من همچون درهم(و سكه‏اى)است كه در دست مردى باشد و آن را پشت و رو كند، و هيچ خانه‏اى نيست جز آنكه من در هر روز پنج‏بار بدان سركشى مى‏كنم و چون بر مرده‏اى گريه مى‏كنند بدانها مى‏گويم: گريه نكنيد كه من باز هم پيش شما خواهم آمد و پس از آن نيز بارها مى‏آيم تا آنكه يكى از شما باقى نماند، در اينجا بود كه رسول خدا(ص)فرمود: براستى كه مرگ بالاترين مصيبت و سخت‏ترين حادثه است و جبرئيل در پاسخ گفت: حوادث پس از مرگ سخت‏تر از آن است.

و سپس فرمود:

و از آنجا به گروهى گذشتم كه پيش روى آنها ظرفهايى از گوشت پاك و گوشت ناپاك بود و آنها ناپاك را مى‏خوردند و پاك را مى‏گذاردند، از جبرئيل پرسيدم: اينها كيان‏اند؟گفت: افرادى از امت تو هستند كه مال حرام مى‏خورند و مال حلال را وامى‏گذارند، و مردمى را ديدم كه لبانى چون لبان شتران داشتند و گوشتهاى پهلوشان را چيده و در دهانشان مى‏گذاردند، پرسيدم: اينها كيان‏اند؟گفت: اينها كسانى هستند كه از مردمان عيبجويى مى‏كنند، مردمان ديگرى را ديدم كه سرشان را به سنگ مى‏كوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخ داد: اينان كسانى هستند كه نماز شامگاه و عشاء را نمى‏خواندند و مى‏خفتند. مردمى را ديدم كه آتش در دهانشان مى‏ريختند و از نشيمنگاهشان بيرون مى‏آمد و چون وضع آنها پرسيدم، گفت: اينان كسانى هستندكه اموال يتيمان را به ستم مى‏خورند، گروهى را ديدم كه شكمهاى بزرگى داشتند و نمى‏توانستند از جا برخيزند گفتم: اى جبرئيل اينها كيان‏اند؟گفت: كسانى هستند كه ربا مى‏خورند، زنانى را ديدم كه بر پستان آويزانند، پرسيدم: اينها چه زنانى هستند؟

گفت: زنان زناكارى هستند كه فرزندان ديگران را به شوهران خود منسوب مى‏دارند و سپس به فرشتگانى برخوردم كه تمام اجزاى بدنشان تسبيح خدا مى‏كرد. (4)

و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه به يكديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم: اينان كيان‏اند؟گفت: هر دو پسر خاله يكديگر يحيى و عيسى(ع)هستند، بر آنها سلام كردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند و فرشتگان زيادى راكه به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده كردم.

و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتيم و در آنجا مرد زيبايى را ديدم كه زيبايى او نسبت‏به ديگران همچون ماه شب چهارده نسبت‏به ستارگان بود و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت: اين برادرت يوسف است، بر او سلام كردم و پاسخ داده و تهنيت و تبريك گفت و فرشتگان بسيارى را نيز در آنجا ديدم.

از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتيم و مردى را ديدم و چون از جبرئيل پرسيدم گفت: او ادريس است كه خدا وى را به اينجا آورده، بر او سلام كردم پاسخ داد و براى من آمرزش خواست و فرشتگان بسيارى را مانند آسمانهاى پيشين مشاهده كردم و همگى براى من و امت من مژده خير دادند.

سپس به آسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردى را به سن كهولت ديدم كه دورش را گروهى از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم كيست؟جبرئيل گفت: هارون بن عمران است، بر او سلام كرده و پاسخ داد و فرشتگان بسيارى را مانند آسمانهاى ديگر مشاهده كردم.

آن گاه به آسمان ششم بالا رفتيم و در آنجا مردى گندمگون و بلند قامت را ديدم كه مى‏گفت: بنى اسرائيل پندارند من گرامى‏ترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم ولى اين مرد از من نزد خدا گرامى‏تر است و چون از جبرئيل پرسيدم: كيست؟گفت: برادرت موسى بن عمران است، بر او سلام كردم جواب داد و همانند آسمانهاى ديگر فرشتگان بسيارى را در حال خشوع ديدم.

سپس به آسمان هفتم رفتيم و در آنجا به فرشته‏اى برخورد نكردم جز آنكه گفت: اى محمد حجامت كن و به امت‏خود نيز سفارش حجامت را بكن و در آنجا مردى را كه موى سر و صورتش سياه و سفيد بود و روى تختى نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت، او پدرت ابراهيم است، بر او سلام كرده جواب داد و تهنيت و تبريك گفت، و مانند فرشتگانى را كه در آسمانهاى پيشين ديده بودم در آنجا ديدم، و سپس درياهايى از نور كه از درخشندگى چشم را خيره مى‏كرد و درياهايى از ظلمت و تاريكى و درياهايى از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناك شدم جبرئيل گفت: اين قسمتى ازمخلوقات خداست.  روايات ديگرى در اين باره

درباره چيزهايى كه رسول خدا(ص)آن شب در آسمانها و بهشت و دوزخ و بلكه روى زمين مشاهده كرد روايات زياد ديگرى نيز به طور پراكنده وارد شده كه ما در زير قسمتى از آنها را انتخاب كرده و براى شما نقل مى‏كنيم:

در احاديث زيادى كه از طريق شيعه و اهل سنت از ابن عباس و ديگران نقل شده آمده است كه رسول خدا(ص)صورت على بن ابيطالب را در آسمانها مشاهده كرد و يا فرشته‏اى را به صورت آن حضرت ديد و چون از جبرئيل پرسيد در جواب گفت: چون فرشتگان آسمان اشتياق ديدار على(ع)را داشتند خداى تعالى اين فرشته را به صورت آن حضرت خلق فرمود و هر زمان كه ما فرشتگان مشتاق ديدار على بن ابيطالب مى‏شويم به ديدن اين فرشته مى‏آييم.

و در حديث نيز آمده كه صورت ائمه معصومين پس از على(ع)را تا حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف در سمت راست عرش مشاهده كرد و چون پرسيد بدان حضرت گفته شد كه اينان حجتهاى الهى پس از تو در روى زمين هستند و آخرين ايشان كسى است كه از دشمنان خدا انتقام گيرد.

و نيز روايت‏شده كه رسول خدا(ص)فرمود: در آن شب خداوند مرا مامور كرد كه على بن ابيطالب را پس از خود به جانشينى و خلافت منصوب دارم و فاطمه را به همسرى او درآورم.

و در چند حديث نيز آمده كه خداى تعالى و پيمبرانى را كه ديدم از من سؤال مى‏كردند وصى خود على را چه كردى؟پاسخ مى‏دادم: او را در ميان امت‏خود به‏جاى نهادم و آنها مى‏گفتند: خوب كسى را جانشين خويش در ميان امت قرار دادى.

و در حديثى كه صدوق(ره)در امالى نقل كرده چون رسول خدا(ص)به آسمان رفت پيرمردى را ديد كه در زير درختى نشسته و بچه‏هايى اطراف او را گرفته‏اند، از جبرئيل پرسيد: اين مرد كيست؟گفت: پدرت ابراهيم است، پرسيد: اين كودكان كه اطراف او هستند كيستند؟گفت: اينها فرزندان مردمان با ايمانى هستند كه از دنيا رفته‏اند و اكنون ابراهيم به آنها غذا مى‏دهد، سپس از آنجا گذشت و پيرمرد ديگرى را ديد كه روى تختى نشسته و چون نظر به جانب راست‏خود مى‏كند خوشحال و خندان مى‏شود و هرگاه به سمت چپ خود مى‏نگرد گريان مى‏گردد، به جبرئيل فرمود: اين پيرمرد كيست؟پاسخ داد: اين پدرت آدم است كه هرگاه مى‏بيند كسى داخل بهشت مى‏شود خوشحال و خندان مى‏گردد و چون كسى را مشاهده مى‏كند كه به دوزخ مى‏رود گريان و اندوهناك مى‏شود. . .

تا آنجا كه مى‏گويد:

. . . در آن شب خداى تعالى پنجاه نماز بر او و بر امت او واجب كرد و چون باز مى‏گشت عبورش به حضرت موسى افتاد پرسيد: خداى تعالى چقدر نماز بر امت تو واجب كرد؟رسول خدا(ص)فرمود: پنجاه نماز، موسى گفت: بازگرد و از خدا بخواه تخفيف دهد! رسول خدا(ص)بازگشت و تخفيف گرفت، ولى دوباره موسى گفت: بازگرد و تخفيف بگير، زيرا امت تو(از اين نظر)ضعيفترين امتها هستند و از اين رو بازگرد و تخفيف ديگرى بگير چون من در ميان بنى اسرائيل بوده‏ام و آنها طاقت اين مقدار را نداشتند، و به همين ترتيب چند بار رسول خدا(ص)بازگشت و تخفيف گرفت تا آنكه خداى تعالى نمازها را روى پنج نماز مقرر فرمود: و چون باز موسى گفت: بازگرد، رسول خدا(ص)فرمود: ديگر از خدا شرم مى‏كنم كه به نزدش بازگردم (6) و چون به ابراهيم خليل الرحمان برخورد از پشت‏سر صدا زد: اى محمد امت‏خود را از جانب من سلام برسان و به آنها بگو: بهشت آبش گوارا و خاكش پاك و پاكيزه ودشتهاى بسيارى خالى از درخت دارد و با ذكر جمله‏«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و لا حول و لا قوة الا بالله‏»درختى در آن دشتها غرس مى‏گردد، امت‏خود را دستور ده تا درخت در آن زمينها زياد غرس كنند. (7)

شيخ طوسى(ره)در امالى از امام صادق(ع)از رسول خدا(ص)روايت كرده كه فرمود: در شب معراج چون داخل بهشت‏شدم قصرى از ياقوت سرخ ديدم كه از شدت درخشندگى و نورى كه داشت درون آن از بيرون ديده مى‏شد و دو قبه از در و زبرجد داشت از جبرئيل پرسيدم: اين قصر از كيست؟گفت: از آن كسى كه سخن پاك و پاكيزه گويد، و روزه را ادامه دهد(و پيوسته گيرد)و اطعام طعام كند، و در شب هنگامى كه مردم در خوابند تهجد - و نماز شب - انجام دهد، على(ع)گويد: من به آن حضرت عرض كردم: آيا در ميان امت‏شما كسى هست كه طاقت اين كار را داشته باشد؟فرمود: هيچ مى‏دانى سخن پاك گفتن چيست؟عرض كردم: خدا و پيغمبر داناترند فرمود: كسى كه بگويد: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»هيچ مى‏دانى ادامه روزه چگونه است؟گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: ماه صبر - يعنى ماه رمضان - را روزه گيرد و هيچ روز آن را افطار نكند و هيچ دانى اطعام طعام چيست؟گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: كسى كه براى عيال و نانخواران - خود (از راه مشروع)خوراكى تهيه كند كه آبروى ايشان را از مردم حفظ كند، و هيچ مى‏دانى تهجد در شب كه مردم خوابند چيست؟عرض كردم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: كسى كه نخوابد تا نماز عشا آخر خود را بخواند (8) - در آن وقتى كه يهود و نصارى و مشركين مى‏خوابند - . و در حديثى كه مجلسى(ره)در بحار الانوار از كتاب مختصر حسن بن سليمان به سندش از سلمان فارسى روايت كرده رسول خدا(ص)در داستان معراج فرمود: چون به آسمان اول رفتيم قصرى از نقره سفيد ديدم كه دو فرشته بر در آن دربانى مى‏كردند، به جبرئيل گفتم: بپرس اين قصر از كيست؟و چون پرسيد آن دو فرشته پاسخ دادند: از جوانى از بنى هاشم، و چون به آسمان دوم رفتيم قصرى بهتر از قصر قبلى از طلاى سرخ ديدم كه به همانگونه دو فرشته بر در آن بودند و چون به جبرئيل گفتم و پرسيد آن دو فرشته نيز در پاسخ گفتند: از جوانى از بنى هاشم است. و در آسمان سوم قصرى از ياقوت سرخ به همان گونه ديدم و چون از دو فرشته نگهبان آن پرسيديم گفتند: مال جوانى است از بنى هاشم و در آسمان چهارم قصرى به همان گونه از در سفيد بود و چون جبرئيل پرسيد؟ باز هم دو فرشته نگهبان قصر گفتند: از جوانى از بنى هاشم است.

و چون به آسمان پنجم رفتيم چنان قصرى از در زردرنگ بود و چون جبرئيل به دستور من صاحب آن را پرسيد گفتند: مال جوانى از بنى هاشم است و در آسمان ششم قصرى از لؤلؤ و در آسمان هفتم از نور عرش خدا قصرى بود و چون جبرئيل پرسيد باز همان پاسخ را دادند.

و چون بازگشتيم آن قصرها را در هر آسمانى به حال خود ديديم به جبرئيل گفتم بپرس: اين جوان بنى هاشمى كيست؟و همه جا فرشتگان نگهبان گفتند: او على بن ابيطالب(ع)است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط اميرِِي  | 

ابو طالب و معراج

يعقوبى در تاريخ خود داستان معراج را به اشاره و اختصار نقل كرده و دنبال آن مى‏نويسد در آن شب ناگهان ابو طالب متوجه شد كه رسول خدا(ص)گم شده است، ترسيد مبادا قريش او را غافلگير كرده و به قتلش رسانيده باشند از اين رو هفتاد نفر از فرزندان عبد المطلب را جمع كرد و به هر كدام شمشيرى داد و گفت: هر يك از شما پهلوى مردى از قريش جلوس كنيد تا اگر مرا ديديد با محمد آمدم كارى انجام ندهيد و گرنه هر يك از شما مردى را كه پهلوى اوست‏به قتل برساند و منتظر من نباشيد و چون رسول خدا(ص)را در خانه ام هانى ديدند نزد ابو طالب آورده و او نيز آن حضرت را به نزد قريش آورد و چون از جريان مطلع شدند موضوع براى آنها بسيار بزرگ جلوه‏گر كرد و دانستند كه ابو طالب بسختى از او دفاع مى‏كند و از اين رو هم عهد شدند كه آن حضرت را بيازارند.

نگارنده گويد: پيش از اين ذكر شد كه ميان اهل حديث و تاريخ در وقت معراج و اينكه چه سالى اتفاق افتاد اختلاف است و اين نقل روى آن است كه معراج در زمان حيات ابو طالب اتفاق افتاده باشد چنانكه بيشتر مورخين همين عقيده را دارند.

البته تذكر اين مطلب نيز لازم است كه روى هم رفته از روايات چنين استفاده مى‏شود كه معراج رسول خدا(ص)به آسمانها بيش از يك بار اتفاق افتاده و بعيد نيست پاره‏اى از اختلافات نيز كه در تاريخ وقوع معراج و كيفيت آن در روايات ديده مى‏شود از همين جا سرچشمه گرفته و هر كدام به يكى از آنها مربوط باشد. و اكنون در پايان ذكر اين معجزه بد نيست‏به طور فشرده درباره وقوع آن بحث كوتاهى داشته باشيم.
بحثى كوتاه درباره معراج و شق القمر و معجزات ديگر

ما در خلال بحثهاى گذشته در چند جا گفته‏ايم كه اگر مطلبى از نظر قرآن و حديث ثابت‏شد ما به حكم اسلام آن را مى‏پذيريم و وقت‏خود و خواننده محترم را به اشكال تراشيها و توجيه و تاويلها نمى‏گيريم.

مسئله معراج جسمانى رسول خدا(ص)و همچنين مسئله شق القمر - كه هر دو در سالهاى آخر بعثت - و فاصله ميان شروع محاصره بنى هاشم در شعب ابى طالب و وفات جناب ابو طالب اتفاق افتاده از مطالبى است كه از نظر قرآن، حديث و سخنان بزرگان از علم و حديث‏به اثبات رسيده و از معجزات مسلم آن حضرت به شمار رفته كه بحث‏بيشتر درباره اثبات آن و ذكر دلايل، نقلى و اجماع در كلمات بزرگان ما را از شيوه نگارش تاريخ خارج مى‏سازد و خواننده محترم مى‏تواند به كتابهاى كلامى، تاريخى و حديثى كه در اين باره نوشته و بحث كرده‏اند مراجعه نمايد. (9)

زيرا ما وقتى مسئله نبوت را پذيرفتيم و به‏«غيب‏»ايمان آورده و معجزه را قبول كرديم ديگر جايى براى بحث و رد و ايراد و تاويل و توجيه باقى نمى‏ماند، مگر با كدام تجزيه و تحليل مادى مسئله شكافتن سنگ سخت‏با ضربه چوب و بيرون آمدن دوازده چشمه آب گوارا قابل توجيه است (10) ، و با كدام حساب ظاهرى حاضر كردن‏تخت‏بلقيس در يك چشم بر هم زدن از صنعا به بيت المقدس قابل درك و قبول است (11) ، و با كدام وسيله‏اى - جز معجزه - مى‏توان عصاى چوبى را به اژدهايى بزرگ‏«ثعبان مبين‏»تبديل نمود (12) ، و يا با زدن همان عصاى چوبين به دريا مى‏توان آن را شكافت، و دوازده شكاف در آن پديدار كرد، (13) و لشكرى عظيم را از آن دريا عبور داد.

اينها و امثال اينها معجزاتى است كه در قرآن كريم آمده و روايات صحيحه اثبات آنها را تضمين كرده كه از آن جمله است معجزه معراج جسمانى و«شق القمر»و در برابر آنها نمى‏توان با تئوريها و فرضيه‏هايى همچون‏«محال بودن خرق و التيام در افلاك‏»و هيئت‏بطلميوسى (14) كه سالها و قرنها به عنوان يك قانون مسلم علم هيئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به اثبات رسيده و به صورت‏مضحكه‏اى درآمده است‏به تاويل و توجيه اين آيات و روايات دست زد، چنانكه برخى در گذشته و يا امروز متاسفانه اين كار را كرده‏اند.

اساس اين توجيهات و تاويلات آن است كه ظاهرا اينان معناى صحيح‏«نبوت‏»و«وحى‏»و ارتباط انبيا را با عالم غيب و حقيقت جهان هستى را ندانسته و يا همه را خواسته‏اند با فكر مادى و عقل ناقص خود فهميده و تجزيه و تحليل كنند، و قدرت لايزال و بى انتهاى آفريدگار جهان را از ياد برده‏اند و در نتيجه به چنين تاويلاتى دست زده‏اند و گرنه به گفته‏«ويليم جونز» (15) :

«آن قدرت بزرگى كه اين عالم را آفريد از اينكه چيزى از آن كم كند يا چيزى بر آن بيفزايد عاجز و ناتوان نخواهد بود!»و به گفته آن دانشمند ديگر اسلامى‏«دكتر محمد سعيد بوطى‏» (16) اطراف وجود ما و بلكه خود وجودمان را همه گونه معجزه‏اى فرا گرفته ولى به خاطر انس و الفتى كه ما با آنها پيدا كرده‏ايم براى ما عادى شده و آنها را معمولى مى‏دانيم در صورتى كه در حقيقت هر كدام معجزه و يا معجزاتى شگفت انگيز است.

مگر اين ستارگان بى شمار، و حركت اين افلاك، و قانون جاذبه زمين و يا ستارگان ديگر، و حركت ماه و خورشيد، و اين نظم دقيق و حساب شده، و خلقت اين همه موجودات ريز و درشت‏بلكه خلقت‏خود انسان - كه آن دانشمند بزرگ او را موجود ناشناخته ناميده - و گردش خون در بدن، مسئله روح، و مسئله مرگ و حيات، و هزاران مسئله پيچيده و مرموز ديگرى كه در وجود انسان و خلقت‏حيوانات و موجودات ديگر به كار رفته و موجود است معجزه نيست!

با اندكى تامل و دقت انسان به اعجاز همگى پى برده و همه را معجزه مى‏داند ولى از آنجا كه مانوس و مالوف بوده براى ما صورت عادى پيدا كرده و از حالت اعجازى آنها غافل شده‏ايم.

بارى همان گونه كه گفتيم: در مسئله معراج و شق القمر هر چه را براى ما از نظر قرآن و حديث صحيح به اثبات رسيده مى‏پذيريم، و اما پاره‏اى از روايات غير صحيح و به‏اصطلاح‏«شاذ»ى را كه در كتابها ديده مى‏شود، مانند آنكه در مسئله شق القمر نقل شده كه ماه به دو نيم شد و به گريبان رسول خدا رفت و سپس نيمى از آستين راست و نيمى از آستين چپ آن حضرت خارج شده و دوباره به آسمان رفت و به يكديگر چسبيد.

نمى‏پذيريم و بلكه اين گونه نقلها را مجعول مى‏دانيم.

و يا پاره‏اى از خصوصيات و رواياتى كه در داستان معراج و مشاهدات رسول خدا(ص) در آسمانها و بهشت و دوزخ آمده و روايت صحيح و نقل معتبرى آن را تاييد نكرده ما نمى‏پذيريم و اصرارى هم به قبول آن نداريم.

در پايان، تذكر اين نكته هم لازم است كه با اينكه قدرت خداى تعالى محدود به حدى نيست ولى معجزه بر محال عقلى تعلق نمى‏گيرد، و آنچه مورد تعلق معجزه قرار مى‏گيرد امورى است كه به طور عادى محال به نظر مى‏رسد، مثلا تبديل چوبى بى جان به صورت حيوانى جاندار عقلا محال نيست، و يكى از نواميس خلقت و قوانين منظم اين جهان هستى است و هر روز ميلياردها جسم بى جان و جماد است كه به صورت نبات و حيوان در مى‏آيد، و به تعبير ملاى رومى از جمادى ميرد و«نامى‏»شود، و از«نما»ميرد به حيوان سر زند، و از عالمى به عالم ديگر رخت‏بر مى‏كشد، و يا اگر انسانى بخواهد از جايى به جاى دور ديگرى منتقل گردد، و يا جسمى را بخواهند از شهرى به شهرى جابه‏جا كنند به طور عادى ساعتها و يا روزها و ماهها وقت لازم دارد، كه معجزه اين فاصله و وقت را با قدرت الهى مى‏گيرد چنانكه با پيشرفت وسايل و صنعت و به كمك عقل و فكر بشر توانسته‏اند مقدارى از اين كار را با ابزار علمى انجام دهند، و در علم كشاورزى آن قدر پيشرفت كرده‏اند كه بر طبق برخى از خبرها توانسته‏اند تخم گوجه فرنگى را در زمين بكارند و با كودهاى مخصوص و مدرنيزه كردن كار، پس از 18 روز گوجه فرنگى تازه از بوته آن بچينند، و يا امروزه مى‏شنويم سفينه‏هايى ساخته‏اند كه دور كره زمين را در فاصله يك ساعت و ده دقيقه مى‏پيمايد، در صورتى كه اگر صد سال پيش كسى ادعا مى‏كرد كه ممكن است روزى چنين كارى انجام شود مردم جهان آن را انكار كرده گوينده را به ديوانگى منسوب مى‏داشتند، وشايد همانند گاليله بيچاره كه كرويت زمين را كشف و اظهار كرد او را به دار مى‏آويختند، و يا به زندان مى‏افكندند. و اين نكته هم فراموش نشود كه طبق قانون عليت و اسباب، معجزه را نيز علت و سببى است غير مريى كه آن قدرت بى انتهاى حق تعالى، و امر و اذن پروردگار متعال است، چنانكه خداى تعالى در سوره مؤمن فرمايد:

«و ما كان لرسول ان ياتى بآية الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضى بالحق. . . » (17)

و به گفته ملاى رومى كه اشعار او را در داستان اصحاب فيل خوانديد:

هست‏بر اسباب اسبابى دگر

در سبب منگر در آن افكن نظر (18)

پى‏نوشت‏ها:

1. و جالب اينجاست كه برخى از نويسندگان معاصر معراج رسول خدا(ص)را به وحدت وجودى كه در كلام پاره‏اى از عرفا و متصوفه ديده مى‏شود تطبيق و تاويل كرده كه از عدم اعتقاد به معجزه و امثال اينها سرچشمه مى‏گيرد.

2. در توصيف‏«براق‏»در چند حديث آمده كه فرمود: از الاغ بزرگتر و از قاطر كوچكتر بود، داراى دو بال بود و هر گام كه بر مى‏داشت تا جايى را كه چشم مى‏ديد مى‏پيمود، ابن هشام در سيره گفته: براق همان مركبى بود كه پيغمبران پيش از آن حضرت نيز بر آن سوار شده بودند. و در حديثى است كه فرمود: صورتى چون صورت آدمى و يالى مانند يال اسب داشت، و پاهايش مانند پاى شتر بود. و برخى از نويسندگان روز هم در صدد توجيه و تاويل بر آمده و«براق‏»را از ماده برق گرفته و گفته‏اند: سرعت اين مركب همانند سرعت‏برق و نور بوده است.

3. و در حديثى كه صدوق(ره)از امام باقر(ع)نقل كرده رسول خدا(ص)را از آن پس تا روزى كه از دنيا رفت كسى خندان نديد.

4. صدوق(ره)در كتاب عيون به سند خود از امير المؤمنين(ع)روايت كرده كه فرمود: من و فاطمه نزد پيغمبر(ص)رفتيم و او را ديدم كه به سختى مى‏گريست و چون سبب پرسيدم فرمود شبى كه به آسمانها رفتم زنانى از امت‏خود را در عذاب سختى ديدم و گريه‏ام براى سختى عذاب آنهاست. زنى را به موى سرش آويزان ديدم كه مغز سرش جوش آمده بود، زنى را به زبان آويزان ديدم كه از حميم(آب جوشان)جهنم در حلق او مى‏ريختند، زنى را به پستانهايش آويزان ديدم، زنى را ديدم كه گوشت تنش را مى‏خورد و آتش از زير او فروزان بود، زنى را ديدم كه پاهايش را به دستهايش بسته بودند و مارها و عقربها بر سرش ريخته بودند، زنى را كور و كر و گنگ در تابوتى از آتش مشاهده كردم كه مخ سرش از بينى او خارج مى‏شد و بدنش را خوره و پيسى فرا گرفته بود، زنى را به پاهايش آويزان در تنورى از آتش ديدم، زنى را ديدم كه گوشت تنش را از پايين تا بالا به مقراض آتشين مى‏بريدند، زنى را ديدم كه صورت و دستهايش سوخته بود و امعاء خود را مى‏خورد، زنى را ديدم كه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود و زنى را به صورت سگ ديدم كه آتش از پايين در شكمش مى‏ريختند و از دهانش بيرون مى‏آمد و فرشتگان با گرزهاى آهنين به سر و بدنشان مى‏كوفتند.

فاطمه كه اين سخن را از پدر شنيد پرسيد: پدرجان آنها چه عمل و رفتارى داشتند كه خداوند چنين عذابى برايشان مقرر داشته بود؟فرمود: دخترم!اما آن زنى كه به موى سر آويزان شده بود زنى بود كه موى سر خود را از مردان نامحرم نمى‏پوشانيد، اما آنكه به زبان آويزان بود زنى بود كه با زبان شوهر خود را مى‏آزرد، آنكه به پستان آويزان بود زنى بود كه از شوهر خود در بستر اطاعت نمى‏كرد، زنى كه به پاها آويزان بود زنى بود كه بى اجازه شوهر از خانه بيرون مى‏رفت، اما آنكه گوشت‏بدنش را مى‏خورد آن زنى بود كه بدن خود را براى مردم آرايش مى‏كرد، اما زنى كه دستهايش را به پاها بسته بودند و مار و عقربها بر او مسلط گشته زنى بود كه به طهارت بدن و لباس خود اهميت نداده و براى جنابت و حيض غسل نمى‏كرد و نظافت نداشت و نسبت‏به نماز خود بى‏اهميت‏بود، اما آنكه كور و كر و گنگ بود آن زنى بود كه از زنا فرزنددار شده و آن را به گردن شوهرش مى‏انداخت، آنكه گوشت تنش را به مقراض مى‏بريدند آن زنى بود كه خود را در معرض مردان قرار مى‏داد، آنكه صورت و بدنش سوخته و از امعاء خود مى‏خورد زنى بود كه وسايل زنا براى ديگران فراهم مى‏كرد. آنكه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ بود زن سخن چين دروغگو بود و آنكه صورتش صورت سگ بود و آتش در دلش مى‏ريختند زنان خواننده و نوازنده بودند. . . و سپس به دنبال آن فرمود:

واى به حال زنى كه شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زنى كه شوهر از او راضى باشد.

5. سعدى در اين باره گويد:

چنان گرم در تيه قربت‏براند

كه در سدرة جبريل از او باز ماند

بدو گفت: سالار بيت الحرام

كه اى حامل وحى برتر خرام

چو در دوستى مخلصم يافتى

عنانم ز صحبت چرا تافتى

بگفتا فراتر مجالم نماند

بماندم كه نيروى بالم نماند

اگر يك سر موى برتر پرم

فروغ تجلى بسوزد پرم

6. به اين مضمون روايات ديگرى هم از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده. ولى جاى مناقشه در اين حديث در چند جا به چشم مى‏خورد. چنانكه سيد مرتضى(ره)در تنزيه الانبيا فرموده، و در صحت آن ترديد كرده، و الله العالم.

7. در حديث ديگرى كه على بن ابراهيم در تفسير خود نقل كرده رسول خدا(ص)فرمود: چون به معراج رفتم وارد بهشت‏شده و در آنجا دشتهاى سفيدى را ديدم و فرشتگانى را مشاهده كردم كه خشتهايى از طلا و نقره روى هم گذارده و ساختمان مى‏سازند و گاهى هم دست از كار كشيده به حالت انتظار مى‏ايستند، از ايشان پرسيدم: چرا گاهى مشغول شده و گاهى دست مى‏كشيد؟گفتند: گاهى كه دست مى‏كشيم منتظر رسيدن مصالح هستيم، پرسيدم مصالح آن چيست؟پاسخ دادند گفتار مؤمن كه در دنيا مى‏گويد: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»كه هرگاه اين جمله را مى‏گويد ما شروع به ساختن مى‏كنيم، و هرگاه خود دارى مى‏كند ما هم خوددارى مى‏كنيم.

8. منظور همين نماز عشاء است كه شبها مى‏خوانند، چون معمولا آن را آخر شب هنگام خفتن مى‏خوانده‏اند آن را«عشاء»آخر ناميده‏اند.

9. براى توضيح بيشتر به كتابهاى بحار الانوار، ج 19، (چاپ جديد)، مجمع البيان، ج 3، ص 395، ج 5، ص 186، تفسير الميزان، ج 19، صص 64 - 60، ج 13، صص 2 به بعد، فقه السيرة، صص 154 - 146، الصحيح من السيرة، ج 2، ص 112، فروغ ابديت، ج 1، ص 305 و كتابهاى عربى و فارسى ديگرى كه در اين زمينه قلمفرسايى و بحث كرده‏اند مراجعه نماييد.

10. «و اوحينا الى موسى اذ استسقاه قومه ان اضرب بعصاك الحجر، فانبحست منه اثنتا عشرة عينا. . . »سوره اعراف، آيه 160.

11. «قال الذى عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك. . . » سوره نمل، آيه 40.

12. «فالقى عصاه فاذا هى ثعبان مبين. . . » سوره شعراء، آيه 32.

13. به آيات مباركه سوره بقره، آيه 50، سوره طه، آيه 77، سوره شعراء، آيه 63 و سوره دخان، آيه 24 مراجعه شود.

14. بر طبق نظريه بطلميوس يونانى كه قرنها مورد قبول دانشمندان جهان قرار گرفته بود افلاك را اجسامى بلورين مى‏دانستند و مجموعه آنها را نيز نه فلك مى‏پنداشتند كه همانند ورقه‏هاى پياز روى هم قرار گرفته و ستارگان نيز همچون گل ميخى بر آنها چسبيده بود و حركت‏ستارگان را نيز با حركت افلاك مى‏گرفت، يعنى هر فلكى حركتى داشت و قهرا با حركت فلك گل ميخى هم كه بر آن چسبيده بود حركت مى‏كرد و روى اين نظريه مى‏گفتند خرق و التيام - يعنى شكسته و بسته شدن - در آنها محال است، و چون شق القمر - و دو نيم شدن ماه - و همچنين داستان معراج جسمانى رسول خدا مستلزم خرق و التيام در افلاك مى‏شد آن را منكر شده و يا دست‏به تاويل و توجيه در آنها مى‏زدند، غافل از آنكه قرنها قبل از جا افتادن اين نظريه غلط، قرآن كريم آن را مردود دانسته و پنبه افلاك پوسته پيازى را زده است، آنجا كه درباره خورشيد و ماه و فلك گويد: «و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم، و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم، لا الشمس ينبغى لها ان تدرك القمر و لا الليل سابق النهار و كل فى فلك يسبحون‏» سوره يس، آيه‏هاى 40 - 38كه اولا حركت و جريان را به خود خورشيد و ماه نسبت مى‏دهد، و ثانيا«فلك‏»را مدار آنها دانسته و ثالثا حركت آنها را در اين مدار به صورت‏«شنا»و شناورى بيان فرموده، و فضاى آسمان بى‏انتها را به صورت درياى بيكرانى ترسيم فرموده كه اين ستارگان همچون ماهيان در آن شناورند. و علم و كشفيات و اختراعات جديد و سفينه‏هاى فضايى و موشكها و آپولوها و لوناها نيز اين حقيقت قرآن را به اثبات رسانيد، و بر يئت‏بطلميوسى خط بطلان كشيده و در زواياى تاريخ دفن كرد.

15. فقه السيرة، صص 151 - 150.

16. همان

17. سوره مؤمن، آيه 78.

18. خواننده محترم مى‏تواند براى اطلاع بيشتر از اين بحث‏به تفسير شريف الميزان، ج 1، صص 57 به بعد مراجعه نمايد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط اميرِِي  | 

بازگشت

در مراجعت در بيت المقدس فرود آمد و راه مکه را پي گرفت. او در ميان راه به کاروان بازرگاني قريش برخورد و در حاليکه آنان شتري را گم کرده بودند و به دنيال آن مي‌گشتند، از ظرف آبي که آنجا بود مقداري آب خورد و باقي آن را بر روي زمين ريخت. بنا به روايتي سرپوشي بروي آن گذاشت. تا پيش از طلوع خورشيد در خانه? «ام‌هاني» فرود آمد و براي نخستين بار راز خود را به نزد او بازگفت. در روز همان شب محمد در مجامع و محافل قريش پرده از راز خود برداشت. داستان معراج که در ميان قريش امري محال بود در تمام مراکز دهن به دهن گشت و موجبات نگراني سران قريش را پيش آورد.[?] قريش نيز چون هميشه به تکذيب او پرداخت و در تاييد اين ادعا گفتند: «کساني در مکه هستند که بيت المقدس را ديده‌اند، اگر راست مي‌گويي ويژگي‌هاي ساختمان بيت المقدس را تشريح کن.» بر پايه? روايات محمد نيز به تشريح خصوصيات ساختمان بيت‌المقدس پرداخت و حتي حوادثي را که در ميان مکه و بيت المقدس بر او گذشته بود بازگو کرد و گفت: «در ميان راه به کاروان فلان قبيله برخورد نمودم و شتري از آن‌ها گم شده بود و در ميان اثاثيه? آن‌ها ظرفي پر از آب بود و من از آن نوشيدم و سپس آن را پوشانيدم[?] و در نقطه‌اي به گروهي برخوردم که شتري از آن‌ها رميده و دست آن شکسته بود.»[?] قريش پرسيدند: از کاروان قريش خبر ده. محمد گفت آن‌ها را در «تنعيم» (ابتداي حرم است) ديدم و شتر خاکستري رنگي در پيشاپيش آن‌ها حرکت مي‌کرد، و کجاوه‌اي روي آن گذارده بودند و کاکنون وارد شهر مکه مي‌شوند. قريش که از صدق خبر او نگران و سخت عصباني شده بودند، گفتند اکنون صدق و کذب گفتار تو بر ما روشن مي‌شود. چيزي نگذشت که طلائع کاروان وارد شهر شد و «ابوسفيان» و مسافران جزئيات گزارش‌هاي محمد را تصديق کردند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط اميرِِي  | 

حقيقت معراج پيامبراسلام

حقيقت معراج پيامبر، جز سير او از مسجدالحرام تا مسجدالاقصي و از آنجا به «سدرةالمنتهي» چيزي نيست از بررسي آيات مي توان اين حقايق را به دست آورد:
1- اندازه مسافت اين سير ملکوتي
2- زمان اين سير و مقدار آن
3- چه چيزهايي را در اين سير ملکوتي مشاهده کرد؟
استخراج پاسخ اين مسائل در گرو نقل متون و ترجمه آيات است.

نخستين آيه سوره اسراء، مربوط به معراج رسول گرامي صلي الله عليه و آله است.
«سبحان الذي أسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي بارکنا حوله لنريه من آياتنا انه هو السميع البصير؛ منزه است خدايي که شبانگاه بنده خود را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصي که اطراف آن را برکت داده ايم، برد، تا آيات خود را نشان او بدهيم؛ به درستي که فقط او شنوا و بينا است.»

و در سوره نجم قسمتي از آيه هاي 18-5 مربوط به اين سير معنوي و الهي و قسمت ديگر به حادثه نزول وحي در آغاز بعثت است.
«علمه شديد القوي* ذو مرة فاستوي* و هو بالافق الاعلي* ثم دنا فتدلي* فکان قاب قوسين أو أدني* فاوحي الي عبده ما أوحي* ما کذب الفؤاد ما راي* أفتمارونه علي ما يري* و لقد رآه نزلة اخري* عند سدرةالمنتهي* عندها جنة المأوي* اذ يغشي السدرة مايغشي* ما زاغ البصر و ما طغي* لقد راي من آيات ربه الکبري»
موجود نيرومندي (فرشته وحي) او را تعليم داده است اين معلم قدرتمند (به هنگام نزول وحي) در افق بالا، قد برافراشت، و براي او نمايان گرديد، سپس نزديک شد و در ميان زمين و آسمان آويزان گرديد و به قدري نزديک شد که به اندازه دو ميدان تير يا دو سر کمان يا از آن هم کمتر بود اين معلم به بنده خدا آنچه بايد وحي کند، وحي کرد، ولي آنچه را ديد دل آن را تکذيب نکرد. آيا با او در آنچه که ديده است (جبرئيل) به مجادله برمي خيزيد؟ يکبار ديگر او را نيز ديده است نزد «سدرةالمنتهي»، نزد آن است جنة المأوي (بهشتي که جايگاه متقيان است)، هنگامي که سدره را پوشاند، ديده منحرف گرديد و (از قوانين رؤيت) طغيان نکرد او بعضي از آيات خدا را ديد.
آيات ياد شده که در دو فراز نقل شد، اشاره به دو حادثه است و قدر مشترک هر دو اين است که پيامبر در هر دو جبرئيل را مشاهده نمود.

فراز نخست مربوط به آغاز نزول وحي است که در آن حادثه، جبرئيل را در افق بالا، با قد برافراشته مشاهده نمود و به او آنچنان نزديک شد که فاصله ميان آن دو به اندازه فاصله دو ميدان تير يا دو سر کمان يا از آن هم کمتر شد، آنگاه فرشته وحي، آنچه را که بنا بود به پيامبر وحي کند، وحي نمود.

فراز دوم از اين آيات مربوط به معراج و رؤيت فرشته وحي در اين سير روحاني مي باشد او اين فرشته را نزد «سدرةالمنتهي» ديده، نه تنها فرشته را ديده، بلکه آيات بزرگ پروردگار خود را نيز ديده، چنانکه مي فرمايد: «لقد رأي من آيات ربه الکبري» اين بخش از آيات مربوط به سير او در کره خاکي نيست، بلکه به گواه اينکه جبرئيل را کنار سدرةالمنتهي ديد، و در نزد سدره، جنةالمأوي قرار دارد، طبعاً اين آيات در جهان خارج از کره زمين مي باشد.

بنابراين پيامبر صلي الله عليه و آله در سير خود دو بار آيات خدا را ديده است:
در سير خود از مسجدالحرام تا مسجدالاقصي، چنانکه در آيه سوره اسراء فرمود: «لنريه من آياتنا».
در سير خود از مسجدالاقصي تا سدرةالمنتهي، و در اين سير آيات بزرگ خدا را ديده است.
جالب توجه اينکه قرآن آياتي را که پيامبر صلي الله عليه و آله در مسير مسجدالحرام تا مسجدالاقصي ديده، با لفظ " کبري" توصيف نمي کند در حالي که آياتي را که پيامبر در ادامه آن سير مشاهده کرده، آيات کبري معرفي مي کند و اين خود گواه بر آن است که ظرف اين آيات مختلف بوده است، آيات نخست در اين کره، و آيات دوم در جهان خارج از اين کره خاکي بوده است.

البته در اين آيات گواهي بر اين که سير دوم به دنبال سير نخست بوده و اين دو سير، يک جا و در يک زمان انجام گرفته اند، نيست و ممکن است در دو زمان، و به صورت جدا از هم انجام گرفته باشد ولي اگر معراج جسماني و روحاني آن حضرت بيش از يک بار تحقق نپذيرفته باشد، طبعاً بايد سير دوم به دنبال سير نخست بوده و مجموعاً در يک شب انجام گرفته باشد.

با توجه به اين توضيحات مي توان پرسشها را از خود آيات استخراج نمود و چنين است:
الف: مسافت اين سير آفاقي از مسجدالحرام تا مسجدالاقصي و از آنجا تا سدرةالمنتهي که جنةالمأوي در نزديکي آن قرار دارد، بوده است.
ب: زمان اين سير به گواه لفظ «اسري» که در سير شبانه به کار مي رود، شب بوده ولي چه مقدار از شب را اشغال کرده است، آيات درباره آن ساکت است.
ج: او در سير، آيات باعظمت خدا را مشاهده کرد آن هم نه همه آيات بلکه به حکم لفظ «من» در جمله «لنريه من آياتنا» بخشي از آيات خدا را مشاهده نمود.

لفظ «اسري» هرچند بازگوکننده زمان اين سير آفاقي است، و اينکه همگي در شب انجام گرفته است، ولي لفظ «ليلاً» به عنوان تأکيد آمده، تا هر نوع شک و ابهام را در زمان آن بزدايد و در سخنان عرب اين نوع تأکيد فراوان است چنانکه مي گويد:
«سري ليلي و بت کئيبا؛ شب من سپري شد و به حالت غم و اندوه شب را پايان رسانيدم.»

برخي از نويسندگان غربي به پيروي از برخي مفسران که در سيره ي رسول خدا رقم زده اند در تفسير و ارجاع ضماير آيات وارده در سوره نجم دچار اشتباه شده اند و تصور کرده اند که مقصود رؤيت خدا است در حالي که محور بحث در هر دو فراز، جبرئيل امين مي باشد و منشأ آن بي دقتي در آيات و پيروي از تفاسير سطحي است و ما براي رفع اين اشتباه بار ديگر به توضيح بخشي از اين آيات مي پردازيم:
«علمه شديد القوي؛ اين معلم داراي عقل و خرد است و در آسمان (به هنگام نزول وحي) قد، برافراشت.»
«و هو بالافق الاعلي؛ در حالي که آن معلم در افق بالا قرار داشت.»
«ثم دني فتدلي؛ آن معلم پيامبر نزديک شد و در آسمان آويزان گرديد.»
«فکان قاب قوسين أو أدني؛ آن معلم به اندازه اي نزديک شد که فاصله او با پيامبر به اندازه دو کمان يا کمتر از آن بود.»
«فاوحي الي عبده ما اوحي؛ آن معلم به بنده خدا (پيامبر) وحي کرد آنچه را که وحي کرد.»

همانطور که ملاحظه مي فرماييد جز دو ضمير (علمه، عبده) که اولي به پيامبر، و دومي به خدا برمي گردد، مرجع تمام ضماير، « معلم نيرومند » پيامبر است که او را آموزش داد و وحي را آورد و احتمال دارد ضماير خصوص اين جمله به خدا برگردد يعني خدا به بنده خود وحي کرد آنچه را که وحي کرد .

«جان ديون پورت» پس از بيان مسائلي جمله «دني فتدلي» را چنين معني مي کند: بالاخره اجازه تقرب به حضور يافت و تا جايي رفت که به اندازه دو کمان تا عرش خدا بيشتر فاصله نداشت.
بايد براي اين نويسنده دو نکته را تذکر داد:
اولا: آيات سوره نجم از دو بخش تشکيل شده و آيه مورد نظر او مربوط به آغاز نزول وحي است نه معراج، و آيات مربوط به معراج از آيه « و لقد رآه نزلة اخري» آغاز مي گردد.
ثانيا: ضمير «دني فتدلي» به فرشته وحي برمي گردد نه پيامبر اکرم و مقصود اين است که جبرئيل به پيامبر نزديک شد و در برابر ديدگان او در آسمان قد برافراشت. (1)

قرآن معجزه ي معراج را براي پيامبر صلي الله عليه و آله ثابت مي کند، و از آن دفاع مي نمايد با وجود اين چگونه مسيحيان و مقلدان آنان مي نويسند "مسلمانان از پيامبر معجزاتي نقل مي کنند، اما انسان از مرور در قرآن به شگفت مي افتد که از معجزه در آن خبري نيست".
آنان اين آيات را چگونه تفسير مي کنند؟
روايات و احاديث اسلامي درباره معراج آن قدر فراوان است که هرگز نمي توان گفت اين احاديث و اخبار همگي مجعول و موضوع مي باشد.

شگفتي از کسي است که درباره حالات پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله به خبر واحدي که طبري نقل کرده است استناد مي جويد و افسانه غرانيق را گواه بر روح سازش پيامبر مي گيرد و يا گفتگوي پيامبر و خديجه را با ورقه نشانه عدم يقين او مي داند اما اين احاديث را که همان طبري و غيره به صورت متواتر نقل کرده اند، ناديده مي گيرد و به عقيده خويش بر همه قلم سرخ مي کشد.

اين نوع نويسندگان پيشداوران متعصبي هستند که قبلاً مدعا را ساخته سپس به دنبال دليل آن مي روند و لذا در موردي که با عقيده آنان سازگار است به يک خبر نيز اکتفا مي کنند ولي در موضوع ديگر که خلاف آن را انديشيده اند براي صدها خبر و حديث ارزشي قائل نمي شوند. (2
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط اميرِِي  | 

معراج پيامبر صلي الله عليه و آله در ديدگاه عقل و وحي و آثار تربيتي آن


بحث از واقعة شگفت انگيز و محيرالعقول معراج پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله از جمله مباحث جنجال برانگيزي به شمار مي‌ايد که از ديرباز تاکنون، بر سر زبان و قلم دوست و دشمن جريان داشته است. برخي از انديشمندان و مفسران به فراخور بضاعت و توان علمي خود، در اين زمينه مطالبي را به رشتة تحرير درآورده و ديدگاه‌هاي خود را مطرح ساخته‌اند. نگارنده در اين مجال در پي ارائه تحليلي کوتاه، رسا و نسبتاً جامع از دو بُعد عقل و وحي، و گذري بر آثار تربيتي پديدة معراج است که براي عموم مخاطبين در سطوح مختلف نيز قابل استفاده و درک باشد تا در سالي که به نام پربرکت پيامبراعظم صلي الله عليه و آله مزين گرديده است، خدمتي ناچيز به روح ملکوتي و بلند آن مقام عظما و عبد حقيقي باري تعالي، قلمداد گردد.

علت اعجاب برانگيز بودن پديدة معراج، جسمانيت عروج پيامبر صلي الله عليه و آله به عوالم ديگر است. شکي نيست که اگر اين واقعة تاريخي و سير آسماني، مربوط به روح پيامبر يا صرفاً مربوط به عالم رؤيا باشد، براي هيچ شخصي تعجب برانگيز نيست و هيچ کسي در مقام انکار آن بر نخواهد خاست و در حقيقت نقطة افتخار‌آميزي براي مقام شامخ پيامبر خاتم قلمداد نخواهد شد. از اين رو، تمام اهتمام ما در اين نوشتار کوتاه، بر اثبات معراج آسماني آن حضرت با هردو بعد جسم خاکي و روح ملکوتي اوست که در ديدگاه دانشمندان اسلامي، حقيقتي قابل قبول و اثبات براي ديگران است، و در طول تاريخ اسلام نيز پيوسته مورد تحليل برخي از انديشمندان اسلامي قرار گرفته است.
توجيهات عقلاني معراج

در آغاز سخن، شايسته است به بررسي جايگاه عقلي اين حادثة عظيم تاريخي- قبل از استناد به قرآن و احاديث- و تحليل عقلانيت بپردازيم. در نگاه نخست، عقل آدمي غير قابل باور مي‌داند که روح انسان با بدن خاکي او در همة شرايط همگام باشد و او را در همه جا همراهي نمايد. آنچه مسلّم و قابل درک است، همان مقدار از همراهي عادي‌ است که در عموم انسان‌ها قابل اتفاق مي‌باشد؛ همانند همراهي روح و بدن و پيمودن مراتب مختلف هستي در عالم رؤيا يا همراهي اين دو در مسائل روزمرّة زندگي و کارهاي عادي که به وسيله جسم انسان و با نظارت و تدبير روح[1] انجام مي‌پذيرد. اما تبعيت جسم خاکي از روح در غير از محدودة دنيا، امري نامعهود و نامأنوس است و نمي‌توان با قواعد ظاهري و فهم عمومي بشر به سادگي به ادراک آن دست يازيد. با اين همه، از آنجا که ما اين مطلب را امري مسلّم و قابل تحقّق مي‌دانيم، جا دارد چند توجيه عقلاني را براي آن بيان نماييم.
توجيه نخست

برخي از فلاسفة بزرگ اسلامي بر اين باورند که جسمانيت معراج باشکوه پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله بدين‌سان قابل توجيه مي‌باشد که تبعيت بدن از احکام روح در همة انسان‌ها، برابر نيست؛ در برخي از افراد عادي، روح متوجه به امري است که ايجاد آن را مطالبه مي‌نمايد، اما بدن آنها به نافرماني از روح مي‌پردازد و به احکام آن تمکين نمي‌نمابد. اين قانون در خصوص بدن مبارک پيامبراعظم صلي الله عليه و آله صادق نيست و دربارة ايشان، موضوع کاملاً برعکس است. دليل آنان بر اين مدعا، اين است که جسم مبارک پيامبر صلي الله عليه و آله در نهايت لطافت است و همانند آن را در اجسام ديگر نمي‌توان يافت و بنا بر قاعدة «اشتراک معنوي وجود» که از قواعد مهم عقلي به شمار مي‌ايد، افق هر بدني از حيث مرتبة وجود، مرتبط و متصل به افق وجودي روح است و تناسب مستقيمي ميان جسم و روح يک انسان حکمفرماست. اين قاعده در باره پيامبر صلي الله عليه و آله در بالاترين و کامل‌ترين حد قابل تطبيق است؛ زيرا روح بلند ايشان به سبب بالا بودن و تسلّط کاملش بر بدن خود، باعث عروج جسم به ملکوت و آسمان‌ها شد.[2]

استاد سيد ابوالحسن رفيعي قزويني در جاي ديگر مي‌گويد: چون رسول اعظم صلي الله عليه و آله به مقام محبوبيت کامل و مرتبة «قرب الفرايض» در درگاه خداوند دست يازيده است و در حقيقت از مرتبة محبّ بودن به محبوبيت رسيده است، بسيار به جا بود که از يک سو خداوند متعال، محبوب خود را به منزلگاه خود، يعني به عوالم هستي که ملک واقعي اوست، دعوت کند و از سوي ديگر چنين دعوتي نيز اقتضا دارد که مدعوّ اين ميهماني باشکوه، قادر و محيط بر پيمودن تمام آن عوالم باشد.[3]
توجيه دوم

با توجه به آنکه قريب به اتّفاق مکاتب و مذاهب مختلف دنيا، اصل وجود شيطان در عالم هستي و القائات و وسوسه‌هاي او را در دل‌هاي آدميان به خوبي قبول دارند، عقل حکم مي‌کند که اگر سرعت ما فوق تصور شيطان، به عنوان موجودي مطرود از درگاه قرب الهي، براي بشر امري پذيرفته شده است، پس در معراج بزرگ‌ترين پيامبر الهي و محبوب ترين انسان هاي عالم نمي‌توان ترديد روا داشت.[4]
توجيه سوم

هنگامي که از ديدگاه قرآن، حرکت حضرت سليمان7 به وسيلة باد، به مکان‌هاي دور دست در فاصله‌هاي زماني کوتاه، امري مسلّم انگاشته شده است، عقل ما مي‌تواند به‌ خوبي اين مطلب را درک کند که حرکت سريع و نامرئي، همانند حرکت باد، امري ممکن مي‌باشد.[5] از همين رو، سير معراجي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله نيز مي‌تواند امري معقول و قابل ادراک به شمار بيايد.
توجيه چهارم

عقل انسان در پديده‌اي نظير معراج، به تنهايي مي‌تواند به اين نتيجه دست يابد که چنين پديدة خارق العاده‌اي نمي‌تواند عادي و طبيعي باشد و مسلّماً بايد نيرويي مافوق نيروي تمام بشر، پشت اين پديده دست داشته باشد و آن نيرو، جز نيروي خدايي و ماوراي طبيعت نيست که رسول اعظم خود را بدان مقام بلند دست يافته است.
توجيه پنجم

از ديد انديشمندان عصر تکنولوژي، اين فرضيه علمي پذيرفته شده است که امواج جاذبة زمين در لحظه‌اي کوتاه مي‌تواند از يک سوي جهان به سوي ديگر آن انتقال يابد و تأثيرات خود را بر جاي گذارد. وقتي احتمال اينکه در حرکات رو به تکامل هستي، منظومه‌هايي وجود دارند که با سرعتي چشمگيرتر از سرعت نور، از مرکز و قطب عالم دور مي‌شوند[6] و هنگامي که چنين پديده‌هاي مافوق تصوّر عقل در جهان قابل تحقّق مي‌باشند، پديده‌اي نظير معراج نيز محال عقلي نيست و با اصول علمي عصر جديد، قابل انطباق و توجيه مي‌باشد.
توجيه ششم

مي‌دانيم که هر حيوان و انساني، زماني که به اشياي ديگر مي‌نگرد، با شعاع نوري که به چشمان او برخورد مي‌کند، با اشياء خارجي اتصال پيدا کرده است؛ مثلاً يک انسان در هنگامي که از روي زمين، منظومه‌اي را که هزار سال نوري از او دورتر است، مشاهده مي‌کند، به آن منظومه اتصال مي‌يابد. در چنين فرضي، عقل ما مي‌يابد هنگامي که چنين سرعت بسيار زياد و لطيفي در يک لحظه مي‌تواند به وقوع بپيوندد، سير معراجي پيامبر نيز امري ممکن و قابل قبول است و مي‌تواند امري معقول محسوب گردد.[7]
معراج در ايات و احاديث

پس از اثبات عقلانيت پديده معراج، برخي از ايات و احاديث مربوط به معراج را مورد دقت نظر قرار مي‌دهيم.
الف) ايات

) سبحان الذي أسري بعبده ليلاً من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي بارکنا حوله لنريه من اياتنا انّه هو السّميع البصير([8]؛ پاک و منزّه است خدايي که بندة خود را شبي از مسجدالحرام تا مسجد الاقصي که اطراف آن ر مبارک و پر نعمت گردانديم، حرکت داد تا نشانه‌هاي عظمت خود را به او بنمايانيم. به درستي که خداوند شنوا و بيناست.

در اية فوق، دو نکته در خور توجه مي‌باشد:

يک: چنان که از عبارات ارباب لغت استفاده مي‌گردد، «اسراء» به معناي حرکت و سير شبانه است.[9] بر خلاف «سير» که به مسافرت در روز گفته مي‌شود.

دو: هرچند در تعيين مصداق واژة مسجد الاقصي در ميان برخي از مفسرين، اختلاف نظر وجود دارد، اما عمده آنان بر اين باورند که مقصود از مسجدالاقصي، همان بيت المقدس است.[10] مرحوم علامه طباطبايي درباره نام گذاري بيت المقدس به مسجد الاقصي، معتقد است که چون مسافت بيت المقدس تا محل زندگي پيامبر صلي الله عليه و آله و مخاطبين ايه، دور بوده است، به آن مکان مسجدالاقصي گفته شده است.[11]

2. و )لقد رآه نزلة اخري، عند سدرة المنتهي، عندها جنّة المأوي، اذ يغشي السّدرة ما يغشي، ما زاغ البصر و ما طغي، لقد راي من ايات ربّه الکبري([12]؛ يک بار ديگر نيز آن را مشاهده نمود در نزد سدرة المنتهي. جايگاه بهشت است، آنگاه که سدره را مي‌پوشاند. آنچه مي‌پوشاند چشم (محمّد) منحرف نگرديد و طغيان نکرد؛ به تحقيق نشانه‌هايي بزرگ از پروردگارش را مشاهده نمود.

بنابر نظر اکثر مفسران قرآن، مي‌توان از اين ايات استفاده کرد که معراج شگفت‌انگيز پيامبر صلي الله عليه و آله در بيداري به وقوع پيوسته است. توجه به مفاهيمي همانند )ما زاغ البصر و ما طغي( به خوبي مي‌تواند ما را به اين ديدگاه رهنمون شود.[13]
ب) احاديث

در احاديث به صورت مکرّر به معراج تصريح شده و جاي هرگونه ترديد و انکار را در اين باره مسدود نموده است؛ تا بدان جا که مرحوم علامه مجلسي بر اين باور است که: اگر ما بخواهيم احاديث وارد شده در اين زمينه را در يک مجموعه جمع‌آوري کنيم، به کتاب بزرگي تبديل خواهد شد.[14] در نگاه مرحوم علامه طباطبايي نيز اين احاديث به درجة تواتر رسيده و راه جدال و تشکيک را براي همگان بسته است.[15]

قضية معراج براي انديشمندان اسلامي از چنان روشني و قطعيت برخوردار است که برخي از آنان بر اين باور بوده‌اند که: معراج از ضروريات دين محسوب مي‌گردد و منکر آن به عنوان کافر شناخته مي‌شود.[16] برخي از دانشمندان بزرگ شيعه بالاتر از اين فرموده‌اند: اقرار به معراج پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و سفر به عوالم ديگر، از ويژگي‌هاي مذهب اماميه است.[17]

1. «عن الرّضا7 أنّه قال: من کذّب بالمعراج فقد کذب رسول الله6؛ امام رضا7 فرمود: کسي که داستان معراج را انکار کند، در واقع پيامبر را تکذيب کرده است».[18]

2. عن ابي عبدالله7 قال: لمّا عرج برسول الله6 انتهي به جبرئيل الي مکان فخلّي عنه فقال له: يا جبرئيل تخلّيني علي هذه الحالة؟ فقال: أمضه، فوالله لقد وطئتَ مکاناً ما وطئه بشرٌ و ما مشي فيه بشرٌ قبلک.

امام صادق7 مي‌فرمايد: هنگامي که پيامبراکرم6 به معراج رفتند، به مکاني رسيدند که ديگر جبرئيل ايشان را همراهي نکرد و او را تنها گذارد. پيامبر سؤال کردند: اي جبرئيل! ايا مرا در اين حال تنها مي‌گذاري؟!

جبرئيل در پاسخ گفت: به خدا قسم به مکاني قدم نهادي که هنوز پاي هيچ بشري قبل از تو بدان جا نرسيده است![19]
آثار تربيتي معراج

بدون شک واقعة معراج علاوه بر آنکه بايد به عنوان نقطة عطف بزرگ در تاريخ اسلام و بشريت، بر اساس ارادة حتمي الهي، شمرده شود و تا روز رستاخيز ذرهّ‌اي از عظمت آن کاسته نشود و براي تمام ملل دنيا، شگفتي آفرين باشد، مي‌بايستي آثار سازنده و نتايج پرباري نيز داشته باشد. دست‌يابي به اين آثار پربار، در صورتي امکان پذير است که از يک سو، از زاوية فوق به اين پديدة منحصر به فرد نگاهي بيفکنيم، و از يک سو، در تمام وقايعي که پيامبر گرامي اسلام آنها را مشاهده کرده و براي ما انسان‌ها به يادگار گذارده است، دقت نماييم، و از سوي ديگر، در گفت و گويي که آن وجود نازنين با محبوب حقيقي خود (خداي متعال) در شب معراج داشته، تأمّل بورزيم. البته براي بهره‌مندي از اين آثار، هر مسلماني بايد به اين وقايع و مکالمات به عنوان داستان تاريخي بسان قصة اسفنديار و سهراب نظر نيفکند که در اين صورت، نه تنها آثار سازنده‌اي بر اين پديدة شگفت‌انگيز بارنمي‌گردد که چه بسا در برخي از انسان‌ها که صرفاً نگاهي تاريخي به اين واقعه دارند، آثار مخرّبي نيز بر جاي گذارد و موجب قساوت و سنگدلي آنان نيز شود: ) ولا يزيد الظّالمين الاّ خساراً(

اينک نگارنده از خوانندة محترم مي‌پرسد که: چگونه مي‌شود مسلماني به عنوان يک عضو از جامعة اسلامي و داراي قدرت تشخيص بالا، پديدة معراج را مورد مطالعه قرار دهد و اي بسا به عنوان يک طرح علمي براي همنوعان خود تبيين کند، اما در حين اين کار ذرّه‌اي از اين پديدة حيرت انگيز تأثير نپذيرد؟!

داستان خانم دانشجويي به خاطرم رسيد که يکي از اساتيد دانشگاه نقل کرده است. اين دانشجو براي کنفرانس علمي خود در کلاس درس، تحقيقي را دربارة پديدة معراج آماده مي‌سازد و در کلاس درس در حالي که دربارة وقايع شب معراج و مشاهدات پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله در زمينة بدحجابي و لااُبالي‌گري زنان مسلمان نزد نامحرمان، سخن مي‌گفت، خود او حجابي ناپسند داشت. در واقع، او در همان حال، از مصاديق همان زناني بود که پيامبر در «شب معراج» آنان را در حال عذاب شدن ديده بود.[20]

ايا اين گونه برخورد، با مهم‌ترين وقايع تاريخ اسلام، سطحي و تاريخي‌نگرانه نيست؟ مگر نه اين است که پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله به عنوان سر سلسلة مخلوقات هستي، هنگامي که مي‌خواست برخي از مشاهدات خود را حکايت نمايد، به شدت گريست؟ ايا اين حزن و اندوه جانکاه پيامبر، نشان دهندة جدّي بودن آن قضايا در باره برخي از مسلمانان نيست؟ ايا ما نبايد پيش از آنکه آثار سوء اعمالمان در برزخ و قيامت گريبانمان را بگيرد، اعمال خود را اصلاح کنيم؟

آري، چه زيبا گفتند که: «همواره سعي کنيد غلط‌هايي را که در املاي زندگي نگاشته‌ايد، تصحيح نماييد تا از نمره سرنوشتتان کم نگردد». و اينکه «هر صعود و ترقّي از يک نقطه آغاز مي‌شود. بهتر است اين نقطه را از همين امروز آغاز نماييم».

در حديث معراج که شامل گفت و گوي خداي متعال با حبيب خود، پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله است، آموزه‌هاي انسان ساز ديني به خوبي به تصوير کشيده شده است و هر فراز از آن درخور توجه ويژه از سوي هر انسان مسلماني مي‌باشد. ما در خاتمه اين نوشتار کوتاه، چند فراز کوتاه از آن را مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

در قسمتي از اين گفت و گو، خداي متعال به پيامبر خود نکته اي را گوشزد مي‌کند که امروزه غالب جوامع بشري به آن توجّهي نشان نمي‌دهند و حتي نقطة مقابل آن را ترويج مي‌کنند. آن نکته، اين است:

«يا احمد محبّتي محبّتة الفقراء مأذنُ الفقراء و قرّب مجلسهم و أبعد الاغنياء و أبعد مجلسهم عنک فانّ الفقراء أحبّائي[21]؛ اي احمد! تمام محبت من در جامعه به فقراي آن جامعه است. پس تو نيز با فقرا مأنوس و در مجالس آنان رفت و آمد کن، از مال اندوزان و ثروتمندان دور باش و در مجالس آنان نشست و برخاست نکن. اين را بدان که دوستان من در روي زمين تنها فقرا هستند.»
پي‌نوشت‌ها:

[1] . روح هر انساني داراي دو بُعد است: يکي بعد تدبيري که مربوط به زندگي دنيوي او مي‌باشد و مهندسي امور مادي انسان را عهده دار است؛ ديگري جنبة تعلّقي آن است که مربوط به عالم برزخ و آخرت است.

[2]. مجموعه رسائل فلسفي، سيد ابوالحسن رفيعي قزويني، تصحيح و مقدمة دکتر غلامحسين رضانژاد، ص 39.

[3]. رجعت و معراج، ص 50.

[4]. بحارالانوار، ج 18، ص 285.

[5]. همان.

[6]. تفسير نمونه، ج 12، ص 19.

[7]. بحارالانوار، ج 18، ص 286.

[8]. اسراء / 1.

[9]. مفردات راغب، ص 237؛ قاموس المحيط، ج 4، ص 341؛ صحاح جوهري، ج 6 ، ص 2376.

[10]. به عنوان نمونه، ر.ک: کشّاف، ج 2، ص 646 ؛ الدّر المنثور، ج5 ،ص182 ؛ مجمع البيان، ج6، ص396.

[11]. الميزان، ج 13، ص 9.

[12]. نجم / 13 – 18.

[13]. تفسير نمونه، ج 12، ص 12.

[14]. بحارالانوار، ج 6 ، ص 368 ، طبع قديم.

[15]. الميزان، ج 13، ص 30.

[16]. نثر طوبي، علامة شعراني، ج 2، ص 132.

17. امالي، صدوق، ص 510.

18. بحارالانوار، ج 18؛ ص 312، ح 23.

[19]. اصول الکافي، ج 1، ص 442، ح 12.

[20]. پيامبراکرم حکايت کرده است: در شب معراج زني را ديدم که با موهاي سرآويزان بود و آتش از مغز سر او زبانه مي‌کشيد. پرسيدم: اين خانم کيست/ جبرئيل پاسخ گفت: او کسي است که موهاي سر خود را از نامحرمان نمي‌پوشاند. (ر. ک: بحارالانوار، ج 8، ص 309، ح 75.)

[21]. ارشاد القلوب، ج 1، ص 201.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط اميرِِي  | 

شب معراج و نشانه هاي ظهور

در حديث مبارکي که ابن عباس از زبان پر نور آورند? اسلام حضرت محمد بن عبدا...(ص) نقل کرده به نشانه هايي در رابطه با قيام جهاني حضرت صاحب الامر(ع) تصريح شده است که به نظر خوانندگان عزيز مي رسد:
ابن عباس مي گويد: در شب معراج مطالبي به رسول اکرم(ص) وحي شد که بايد به وجود مقدس حضرت اميرالمؤمنين(ع) خبر داده شود و نيز به ائمه بعد از آن حضرت. بعد فرمودند که خداوند براي آخرين آنها نشانه هايي بيان فرمودند:
1- عيسي بن مريم پشت سر آن بزرگوار نماز مي خواند.
2- زمين را پر از عدل و داد مي کند چنانچه پر از ظلم و جور شده باشد.
3- بندگانم را به وسيل? او(امام عصر) از هلاکت نجات مي دهم.
4- گمراهان را به وسيل? او هدايت مي کنم.
5- نابينايان و بيماران را به وسيل? او شفا مي دهم.
عرض کردم خداوندا! آن کي خواهد شد؟ خطاب رسيد:
6- هر گاه علم از ميان برداشته شود و جهل و ناداني به جاي آن نشيند. قرائت قرآن زياد اما عمل به آن کم شود.
7- قتل و کشتار زياد شود.
8- فقها و هدايت کنندگان واقعي کم شوند(اشاره است به وجود علماي رباني)
9- علماي فاسق(بي عمل) و خيانتکار زياد شوند(آنان که دين را به فکر خود معني مي کنند.)
10- شعرا زياد شوند.
11- امت شما قبرستانها را مساجد قرار دهند.
12- قرآنها را زينت کنند.
13- مساجد را مجلل بسازند.
14- جور و فساد زياد شود.
15- منکرات ظاهر شود.
16- امت شما امر به منکر کنند.
17- پيروان شما نهي از معروف کنند.
18- مردها به مردها اکتفا کنند.
19- زنان به زنان قناعت کنند.
20- زمامداران کافر شوند.
21- دوستان حکمرانان گنهکاران باشند.
22- ياوران آنها ستمگران باشند.
23- صاحبان رأي و نظر از آنان فاسقان باشند.
24- سه خسف(1) در دنيا واقع شود: يکي خسف در مشرق، خسف ديگر در مغرب و خسف سوم در جزيرة العرب.
25- خراب شدن بصره به دست يکي از ذراي تو(سيد) که زنگيها دنبالش را بگيرند.
26- قيام مردي از اولاد امام حسين(ع)
27- ظهور دجال و قيامش از سجستان.
28- خروج سفياني.

پي نوشت: 1- فرو رفتگي زمين * 2- إثباة الهداة، ج7، ص390و391

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط اميرِِي  |